۱- اجرا بزرگترین مسالهء مطرح نشده در مدیریت امروز است و نبود آن بزرگترین مانع موفقیت و بیشتر ناکامیهایی است که به اشتباه به گردن علل دیگر گذاشته میشود.
۲- شرکتهایی که برای کارهای درست وقف شدهاند و برای مسوولیتهای اجتماعی خود تعهدنامهای دارند که براساس آن کار کنند سودآورتر از آنهایی هستند که این کارها را نمیکنند. …
۳-به جای پرداختن به برنامهء استراتژیک, به تفکر و ایدههای استراتژیک روی آورید.
۴-در بازاریابی نوین (بازاردانی)به جای داشتن سبد محصولات باید به داشتن سبد مشتریان توجه داشت.
۵- رمز برد و پیروزی روشن است: بکوشیم تا در یک زمینه دوبار بازنده نشویم.
۶- انسان در بازی گاهی میبرد و گاهی چیز یاد میگیرد.
۷- هنر بازاریابی امروز< ,فروش یخچال به اسکیمو نیست,> بلکه اسکیمو را به عنوان یک مشتری خشنود همواره در کنار داشتن است.
۸- مشتریان زبان گویایی دارند, اگر بیواسطه با آنها در ارتباط بوده و گوشی شنوا داشته باشیم میتوان از ایشان چیزهای زیادی یاد گرفت.
۹- مسیر ناهموار تحول باید بهکوشش خود مدیر پیموده شود, زیرا تحول چیزی نیست که مدیر فرمان دهد و دیگران اجرا کنند.
۱۰- به جای شغل, در پی مشتری باشید, اگر انسان بتواند محصولی عرضه کند که خواهان داشته باشد, از بیکاری نجاتیافته است.
۱۱- دنیا را دوگونه میتوان تغییر داد: با قلم(کاربست اندیشه) و با شمشیر (کاربست زور)
۱۲- میتوان مدیر مردم نبود ولی آنان را دوست داشت,اما بدون عشق به مردم نمیتوان آنها را مدیریت کرد.
۱۳- مدیریت یعنی هنر جلب پیروی داوطلبانهء دیگران.
۱۴- موفقیت اغلب باعث غرور شده و غرور باعث شکست میشود.
۱۵- برای پیروزی ابلیس, کافی است آدمهای خوب دست روی دست بگذارند.
۱۶- هزینهء به دست آوردن یک مشتری تازه, حداقل پنج برابر هزینهء خشنود نگهداشتن مشتریان کنونی است.
۱۷- هر کس میتواند سررشتهء کار خویش را به دست گرفته و آن را به مسیر دلخواه ببرد.
۱۸- مدیریت هنر گوش دادن به دیگران است. چنانچه به سخنان کسی خوب گوش فراندهید, نمیتوانید درون او را بشناسید.
۱۹- توان یادگیری و به کار بستن با شتاب آموختهها, بزرگترین امتیاز رقابتی را در اختیار سازمان میگذارد.
۲۰- اولین روش برآورد هوش یک فرمانروا این است که به آنهایی که در اطرافش گرد آمدهاند بنگریم.
۲۱- اگر بتوانید همهء کارکنان یک سازمان را به سوی یک هدف مشترک بسیج کنید, در هر رشته و در هر بازار و در برابر هر رقیبی, در هر زمانی موفق خواهید شد.
۲۲- بیشتر انسانها ترجیح میدهند بمیرند اما فکر نکنند, خیلیها هم فکر کردن را بر مرگ ترجیح میدهند.
۲۳- مدیر عامل آگاه کسی است که به جای رویینتن شدن, به همکاران خود اعتماد کند.
۲۴- تمایز یک محصول باید در راستای ذهنیت مصرفکننده صورت گیرد, نه مخالف آن.
۲۵- در طول تاریخ بیشتر کامیابی در دستیابی به منابع طبیعی مانند زمین, طلا و نفت بوده است, اما اکنون ناگهان ورق برگشته و دانش به جای آن نشسته است.
۲۶- در بیشتر موارد, کشورهای فقیر از نظر داراییها ، ثروتمند اما از نظر سرمایه فقیرند, دارایی را نمیتوان تبدیل به سرمایه کرد مگر آن که قانون حاکم باشد.
۲۷- آنهایی که از جای خود میجنبند, گاهی میبازند و آنهایی که نمیجنبند, همیشه میبازند.
۲۸- اگر همه چیز مهم باشد, پس بدان که هیچ چیز مهم نیست.
۲۹- مدیران پیروزمند دنیای امروز, رمز پیروزی سازمان خود را بهرهمندی از انسانها فرهیخته میدانند.
۳۰- حداکثر شادی و خشنودی انسانها زمانی به دست میآید که در شغل همراستا با شخصیت (هوشمندی)خود, به کار گمارده شوند.
۳۱- نقش مدیر این است که به درون فرد نفوذ کند و هوشمندی بیهمتای او را کشف کند و به عملکرد تبدیل نماید.
۳۲- مدیران برجسته نه تنها تفاوت کارکنان را میپذیرند, بلکه بر این تفاوتها سرمایهگذاری میکنند. شاگرد تنبل, احمق یا ضعیف وجود ندارد, تنها چیزی که وجود دارد معلم خوب یا ضعیف است.
۳۴- زندگی ارزشمندتر از آن است که تنها به امید فرارسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم.
۳۵- نه پیروزی پایدار است و نه شکست مرگآور.
۳۶- به کارکنانتان بگویید هیچگاه اجازه ندهند قربانی واقع شوند; اما اگر چنین احساسی دارند بهتر است بروند جای دیگری کارکنند.
۳۷- صدای کردار, از صدای گفتار بلندتر است.
۳۸- هرگاه در بازی شطرنج در حال باختن هستم, به طور پیوسته از جای خود بلند شده و سعی میکنم صفحه را از پشت سر رقیبم نگاه کنم, آن گاه به حرکتهای احمقانهای که انجام دادهام پی میبرم.
۳۹- دانستن کافی نیست, باید اقدام کرد. خواستن کافی نیست, باید کاری کرد.
۴۰- اگر میخواهید دلیل خوب کار نکردن کارکنانتان را بدانید, کنار آینه بروید و دزدانه بدان نگاه کنید.
۴۱- جلسهای که خوب اداره نشود, حاصلی جز اتلاف زمان ندارد.
۴۲- بهترین راه پیشبینی آینده, ساختن آن است.
۴۳- یک مشتری خشنود, رضایتش را به سه نفر میگوید, اما یک مشتری ناخشنود ?? نفر را باخبر میکند.
۴۴- کسی را سرزنش نکنید, به جای بحث دربارهء اینکه چه کسی باعث وقفه در پیشرفت است, در مورد اینکه چه چیز مانع پیشرفت است بحث کنید.
۴۵- زمانی دست از کار بکشید که کار شما انجام شده باشد, نه آنگاه که خسته شدهاید .
پیرمرد فقیری در روستایی زندگی می کرد که حتی پادشاهان به او حسادت می کردند . زیرا او اسبی سفید داشت که فوق العاده زیبا بود . زیبایی ، قدرت و وقار این اسب غیرقابل توصیف بود . پادشاهان مختلف پیشنهادهای گزافی برای خرید آن به پیرمرد داده بودند ، ولی او هربار از فروختن اسب خودداری می کرد و می گفت : این اسب فقط یک اسب ساده نیست . بنظر من آن یک انسان و دارای شخصیت است . چگونه می توانم یک انسان را بفروشم . او دوست من است و من به هیچ وجه او را جزء دارایی خود به حساب نمی آورم . نه فروختن یک دوست غیرممکن است .
این پیرمرد با وجود فقر فراوان هرگز اسب را نفروخته بود . یک روز صبح پیرمرد ناگهان متوجه شد که اسب در آخور نیست. تمامی اهالی دهکده نزد پیرمرد آمدند و به او گفتند: ای پیرمرد احمق! ما از قبل می دانستیم که روزی این اسب را از تو خواهند دزدید. چقدر خوب بود اگر اسب رافروخته بودی وحالا ثروت فراوانی داشتی. می توانستی اسب را به هر قیمتی که دوست داشتی بفروشی، ولی حال دیگر اسبی درکار نیست. عجب بخت بدی داری !
پیرمرد در جواب به آنها گفت : موضوع خیلی ساده تر از این حرفهاست . اسب من دیگر در آخور نیست . فقط همین ! هرچیز دیگری که شما گفتید قضاوت و پیشداوری شماست . درحال حاضر اصلا مشخص نیست این اتفاق یک خوش شانسی است یا بدشانسی . شما چگونه می توانید از حالا قضاوت کنید ؟ ولی مردم که گوششان به این حرفها بدهکار نبود ، ادامه دادند . پیرمرد فکر می کنی ما احمق هستیم . این گنج گرانبها دیگر وجود ندارد و این یک بدشانسی است .
پیرمرد پاسخ داد : ولی واقعیت برای من این است که آخور اسب خالی است و او دیگر اینجا نیست . من هیچ چیز دیگر نمی دانم . حالا این یا خوش شانسی است یا بدشانسی ! چه کسی می داند که بعد از این چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ مردم دهکده می خندیدند و فکر می کردند پیرمرد دیوانه شده است . آنها از اول هم می دانستند که پیرمرد عقل درست و حسابی ندارد . درغیراینصورت حتما زودتر اسب را می فروخت و برای بقیه عمر در ناز و نعمت زندگی می کرد. ولی او یک هیزم شکن ساده بود و از این راه امرار معاش می کرد .
پس از گذشت پانزده روز یک شب ناگهان اسب بازگشت . در واقع اسب را ندزدیده بودند ، او فرار کرده بود و آن شب با دوازده اسب دیگر که همگی به زیبایی خودش بودند دوباره به آخور بازگشته بود . دوباره اهالی دهکده دور پیرمرد جمع شدند و به او گفتند : پیرمرد، حق با تو بود. ما اشتباه می کردیم . این یک خوش شانسی بود . متاسفیم از اینکه تو را اذیت کردیم .
پیرمرد گفت : دوباره اشتباه می کنید . حالا فقط اسب برگشته و دوازده اسب دیگر را هم همراه خودش آورده است . چه کسی واقعا می داند که این یک خوش شانسی است یا بد شانسی ؟ این فقط یک جزء از کل اتفاقی است که رخ داده یا قرار است در آینده رخ دهد . تا زمانی که از کل اتفاق خبر نداشته باشیم واقعا نمی توانیم قضاوتی بکنیم . درست مثل اینکه فقط صفحه ای از کتابی را بخوانیم و بعد بخواهیم دربارهء کل کتاب قضاوت کنیم ، یا یک کلمه از یک جمله را بخوانیم و بخواهیم درباره کل جمله قضاوت کنیم . زندگی خیلی وسیع تر و پیجیده تر از این حرفهاست . پس اصلا معلوم نیست که آمدن اسبها یک خوش شانسی باشد . هیچکس واقعا نمی داند و من هم خیلی خوشحالم از اینکه هیچ قضاوتی نمی کنم . حالا دیگر مزاحم من نشوید .
این بار دیگر مردم دهکده بیش از این چیزی نگفته ، ولی بازهم فکر می کردند که پیرمرد در اشتباه است . دوازده اسب زیبای دیگر همراه اسب پیرمرد آمده بودند و با اندکی آموزش ، پیرمرد می توانست همهء آنها را با قیمت گزافی بفروشد و پول هنگفتی به جیب بزند .
این پیرمرد فقیر تنها یک پسر جوان داشت . پسر جوان شروع به آموزش دادن اسبهای وحشی کرد ولی یک هفته بعد هنگام آموزش اسبها از یکی از آنها به زمین افتاد و پایش شکست . مردم دهکده دوباره دور پیرمرد جمع شدند و شروع به قضاوت و پیشداوری کردند . آنها به پیرمرد گفتند :دوباره حق با تو بود . آمدن این اسبهای وحشی واقعا بدشانسی بود ! تنها پسرت که در دوران پیری می توانست پشتیبان خوبی برای تو باشد حالا دیگر چلاق شده است و نمی تواند خوب راه برود . اکنون دیگر واقعا بیچاره شدی پیرمرد !
پیرمرد به آنها پاسخ داد : شما هیچ کاری غیر از قضاوت کردن بلد نیستید . حالا هم فقط پای پسر جوان من شکسته است و واقعا چه کسی می تواند بگوید که این خوش شانسی است یا بدشانسی؟ هیچ کس نمی داند .
چند هفته بعد کشوری که پیرمرد در آن زندگی می کرد با یکی از کشورهای همسایه وارد جنگ شد و همهء پسرهای جوان دهکده را به زور به جنگ بردند . تنها پسر پیرمرد که چلاق بود در دهکده باقی ماند. مردم دور پیرمرد جمع شدند و با گریه و زاری به پیرمرد گفتند : خوش به حالت ! لااقل پسر تو اگر چلاق شده ، ولی به جنگ نرفته است . حالا معلوم نیست واقعا بچه های ما زنده برگردند یا نه . چون ارتش کشور همسایه خیلی قوی تر از ارتش ماست و اصلا امیدی به زنده ماندن بچه های ما نیست . باز هم حق با تو بود.
پیرمرد دوباره به آنها گفت : حرف زدن با شما بی فایده است . چون به کار خودتان که قضاوت کردن است ادامه می دهید. جریان فقط این است که بچه های شما را برای جنگ برده اند و پسرمن هنوز درخانه است.
واقعا چه کسی می داند که این یک خوش شانسی است یا بدشانسی ؟
فقط خدا می داند و بس ..........
یک داستان واقعی:
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر
بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه
هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و
احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم
رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد
شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی
کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه
بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل
رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس
کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی
آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی
اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من
دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد
می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل
قبرستان می شود.»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر
کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز
کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش
ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان
خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه
همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند
شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام
آنها را برخود دارد:
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد
به او اهمیت نداد.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
مدیریت خود
- فکر کنید... باید راه بهتری وجود داشته باشد!
- اقدام کنید.
- جرات داشته باشید، کمی ریسک هم لازمه زندگی است.
- نگرش مثبت نتیجه بخش است.
- در تنظیم اولویت ها شهامت داشته باشید.
- ...
مدیریت خانواده
- وقتی همسر شما به شما می گوید که سردرد دارد، احتمالا منظور این است که به او بی توجهی می کنید، به او آسپیرین ندهید. نسخه مورد نیاز گل است.
- فقط والدین بچه ها نباشید، دوست آنها هم باشید! فقط زمانیکه آنها نیاز دارند دستهایشان را بگیرید و مشوق آنها در جهت قرار گرفتن در راه صحیح زندگی باشید!
- به فرزند خود در ساختن خویشتن بینی مثبت کمک کنید، که یکی از مهمترین کارهایی است که می توانید انجام دهید.
- فرزند شما به شما نگاه می کند و تا زمانیکه صداقت و درستکاری در شما به صورت عادت نشود، هیچ شانسی برای تبدیل شدن به یک قهرمان در نزد او را ندارید.
- با فرزندانتان ارتباط دوطرفه داشته باشید و بخاطر بسپارید که در ارتباط دوطرفه فقط کلمات نیستند بلکه سکوت هم می تواند معجزه بیافریند.
- ...
مدیریت دوستان
- دوست یعنی چه؟ دوست عبارت است از شخصی که شما با او جرات می کنید که خودتان باشید.
- هیچگاه دوستی خود را با کسی که از شما بهتر نیست، گسترش ندهید.
- جلوتر از من راه نروید، برای آنکه از شما پیروی نخواهم کرد. پشت سر من هم راه نروید برای آنکه شما را رهبری نخواهم کرد. در کنار من راه بروید و فقط دوست من باشید.
- دوست شما کسی است که همه چیز را درباره شما بداند و هنوز هم شما را دوست داشته باشد!
- وقتی شما ایده خوب یک شخص را نادیده می گیرید، کمی از آن شخص را کشته اید.
- ...
مدیریت کارمندان
- هیچگاه کسی را که فقط برای پول کار می کند استخدام نکنید.
- یک مدیر برای زیردستان خود شرایط را مهیا می کند تا آنها به نتایج مورد نظر دست یابند.
- یک مدیر بزرگی خود را در نوع رفتارش با جزءترین کارمندان نشان می دهد.
- اگر تصمیم به گفتگو و مذاکره گرفتیم، آنوقت باید درهیا مصالحه را نیز باز نگه داریم.
- مغز شما مانند یک قطعه زمین است، به آن توجه کنید! کار زیاد مانند کشت کردن در آن است، مطالعه خوب همانند کود عمل می کند، نظم هم به مانند آفت کش است.
- ...
مدیریت مشتریان
- اگر شما رضایت کارکنان خود را جلب کنید، کارکنان شما هم رضایت مشتریان را جلب می کنند.
- نود درصد مشتریان شما منطقی هستند. فقط ده درصد آنها نیازمند رفتار با ظرافت شما هستند.
- مثل هر فرد دیگری، مشتری هم شاید نتواند براحتی تصمیم بگیرد. یکبار که شما به او یاد بدهید چگونه تصمیم بگیرد و برایش چاره اندیشی کنید، بدون آنکه او را تحت فشار بگذارید، به احتمال زیاد او به توصیه شما که مایه خوشحالیش خواهید شد عمل می کند.
- بگذارید مشتری بیشتر صحبت کند، هر چه بیشتر شنونده باشید، او تصور مثبت تری از شما خواهد داشت.
- یکی از راههای کسب محبوبیت در نزد مشتری، آن است که سخن خوبی را که یک مشتری درباره مشتری دیگر به شما می گوید به خاطر بسپارید و در آینده به او بگویید.
- ...
مدیریت رقابت
- مدال را زمانی به دست می آورید که جنگ را تجربه کرده باشید.
- رقیب خود را دوست بدارید، همین او را گیج می کند. از او انتقاد نکنید، شما هم اگر در وضعیت او قرار داشتید، همین بودید.
- هیچگاه محصولات رقیب خود را نکوبید، مشتری شما آنرا باور نخواهد کرد!
- وقتی کاری را شروع می کنید نگران کمبود پول نباشید. سرمایه محدود مصیبت نیست بلکه نعمت است و هیچ چیزی نیروی خلاق فکر شما را همانند آن وادار به کار نمی کند.
- سیاست ما این است که بر سر قیمت با هیچ رقیبی، رقابت نکنیم. ما محصولاتمان را با کیفیت بالا تولید می کنیم و می فروشیم.
- ...
مدیریت فروش و سرویس
- عمر کوتاه است ولی همیشه برای رضایت و شادمانی وقت هست.
- آنهایی که زیاد حرف می زنند، چیز باارزشی برای ارائه ندارند.
- سرویس برای فروش همانند جوهر برای قلم است. اگر جوهر در بهترین قلم هم باشد ولی پس ندهد. بی فایده خواهد بود.
- با آمیختن فوریت و شکیبایی، هر دو را با هم داشته باشید.
- یک مشتری ناراضی مانند جرقه ای است که می تواند منجر به حریقی بزرگ شود.
- ...
مدیریت بازاریابی
- ما همیشه کالا نمی خریم، بسیاری از اوقات تصوراتمان را می خریم.
- خوشنامی، ارزشمندتر از پول است.
- کسانی که بیش از حد خود را با کارهای کوچک درگیر می کنند، از انجام کارهای بزرگ عاجز می مانند.
- مراقب هزینه های کوچک باشید، یک سوراخ کوچک می تواند موجب غرق شدن یک کشتی بزرگ شود.
- راز موفقیت در گفت و گو، موافق نبودن با طرف مقابل، بدون رنجاندن اوست.
- ...
مدیریت خوشبختی و سلامتی خود
- آنچه را که می توانید، تغییر دهید و آنچه را که نمی توانید، قبول کنید.
- از هیچ کس انتظار تشکر و قدردانی نداشته باشید. حتی همسرتان! خوبی را صرفا به جهت لذت بخش بودن آن انجام دهید و نه به دلیل دیگر.
- تا زمانی که بحثی تمام نشده به رختخواب نروید.
- شما فقط یکبار زندگی می کنید، ولی اگر درست زندگی کنید، همان یکبار کافی است.
- همیشه چیز زیبایی برای دیدن داشته باشید، حتی اگر این چیز فقط یک گل کوچک در داخل ظرف شیشه ای ژله باشد.
- ...
مدیریت اندیشه هایتان
- هیچگاه از سایه ها نترسید، زیرا به این معنی هستند که در همین نزدیکی باید نور باشد.
- به سخن دیگران گوش کنید، اما از قضاوت خود استفاده کنید.
- هیچگاه کنجکاوی خود را از دست ندهید زیرا که همان چیزی است که فکر شما را هشیار نگه می دارد.
- اگر اراده کنید و بخواهید به دست می آورید. اگر تقاضا کنید کمتر به دست می آورید.
- اینکه خداوند شما را قادر نساخته که آینده را مشاهده کنید، بسیار خوب است. اگر این چنین نبود آن وقت شاید شما وسوسه می شدید تا به خودتان شلیک کنید!
- ...
شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند . نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست . بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ واتسون گفت : میلیونها ستاره می بینم .هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟ واتسون گفت : ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخدر محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد . شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت : واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند !بله... تو زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم .
اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.
کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.
اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.
|
سلام همراهان / دوستان / بازدیدکنندگان محترم و ...
یک سال دیگر گذشت ، سالی پر از اتفاقات تلخ و شیرین ، اکنون به فاصلۀ کمتر از 9 ساعت مانده تا لحظۀ تحویل سال 1389 ، امیدوارم همگی شما دوستان ، سال 1388 را با موفقیت و کامرانی به پایان رسانده و حداکثر استفاده را از فرصت های زندگی در این سال برده باشید . بار دگر طبیعت سر سبز ، حیاتی دوباره یافته و نسیم شکوفایی و شکفتن در جامعه وزیدن آغاز نموده . امیدوارم در این موسم بهاری ، همگیمان ، همراه با تحول و دگرگونی طبیعت ، با تلاش و کوشش در عرصه های انسانیت فردای بهتری را برای خود رقم بزنیم .
**** خداوندا ****
در این سالی که در پیش است ** نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای . لیکن ** در آغاز طلـوع روشن سالی که میآید ** کمک کن تا رها سازم ز خود ** من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس ** هزار و سیصد و اندوه ** خدایا مهربانم کن ** تو چشمان مرا با نور خود بگشا ** تو لبخند رضایت را عطایم کن ** بفهمان زندگی زیباست *** خداوندا *** تو راه سبز ایمان را نشانم ده ** تو نیکی پیشه ام فرما ** که راه حق صبورانه بپیمایم ** و هرگز من نباشم از زیانکاران ** رفیقا مهربانا عاشقم فرما ** مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شویم ده ** تو پاکم کن ، قرارم ده ***کریما *** دست های گرم و لبخندی عطایم کن ** تو ای نزدیک تر از من به من ** اینک مرا دریاب ، پناهم ده ** تو ذکرت را عطایم کن ** که با یادت دلم آرامشی یابد ** حبیبا قدردان خوبی ام فرما ** تو ای گرداننده دل ها و چشمانم ** تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم ** تو چرخاننده احوال این دنیا ** بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی ** تو آرامش عطایم کن ***خداوندا *** نمی دانم چه تقدیری مرا فر موده ای اما ** برای مردمان خوب این وادی *عطا فرما * هزار امید * هزار و سیصد آگاهی * هزار و سیصد و هشتاد بهروزی * هزار و سیصد و هشتاد و 9 لبخند زیبا را ... .
عید سعید باستانی را به شما و خانواده محترمتان تبریک و تهنیت عرض مینمایم و امیدوارم در سایه ایزد منان در کنار خانواده محترم ایام را با سلامتی ، سربلندی ، شادکامی و موفقیت سپری فرمایید .
غمگین باشی یا شاد، چهره در هم کشیده یا خندان، کسی از جنس سبزینه و ستاره، پشت درهای دلت به کمین ایستاده است. در دستی هزار گل سنبل و نوید بهار و در دستی دیگر هزار ستاره درخشان و همه فقط برای تو، هر ستاره و هر سنبل برای یک چین اخمت که باز شود، آیا حاضری؟
بیا و استواری را از بهار بیاموز، که چه طاقتی دارد بهار، که هنوز، هر طور شده می آید، شاد و سبک، روشن و پاک! بیا و غصه های زمستانیت را به دست باد بسپار. شاخه سنبل و درخشانترین ستاره دنیا منتظر توست که آرزوهای تو را به دست بهار برساند. بهاری که پشت درهای دلت به انتظار نشسته.
طبیعت جان گرفته، و بار دیگر حیات دوباره را زمزمه می کند که در آن قهر، کدورت و زشتی ها راهی ندارند. سبزه ها قد کشیده اند و ماهی قرمزها همچنان بی قرارند. انگار همه منتظر لحظه ای هستند که به شما بگویند: سال نو مبارک
در این سال نو آرزو می کنم...
برای آسمان، که آبی باشد
برای باران، که ببارد
برای آفتاب، که دلگرممان کند
برای زمین، که آرام بماند
برای آدم ها، که مهربان باشند
و خدا به ما نگاه کند...
دلهایتان روشن، دستانتان گرم، صورتتان از باد نوروزی شاداب، قلب هایتان با مهربانی تپنده تر و سال نو به کامتان.
برگرفته ار سایت کاریزما