دست نوشته های یک نفر ...

هرکجا هستم باشم ، آسمان مال من است ، پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

دست نوشته های یک نفر ...

هرکجا هستم باشم ، آسمان مال من است ، پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

پیرمرد با معرفت ...

پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد ، در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند ، سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه . پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند و او گفت : زنم در خانه سالمندان است ، هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم ، نمی خواهم دیر شود ! پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر میدهیم . پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او آلزایمر دارد ، چیزی را متوجه نخواهد شد ! حتی مرا هم نمیشناسد ! پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته و به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ...

درس معلم ...

در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است ...

فریدون مشیری

کتاب دستی زندگی ...

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید.نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستندو به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.

جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سالبگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید..

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- حتی بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

دلتنگی ...

 

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
لطفا به من سری بزنید . !!؟؟

سهراب سپهری ...

سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
... مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است... ( هنوز در سفرم - صفحه 9   (
پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
... کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد... (  هنوز در سفرم - صفحه 10  )
درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبین، اهل شعر و ادب که در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همایوندخت، پریدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت... (   هنوز در سفرم - صفحه 10   )
سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس ) کاشان.
... مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب ... از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد.... ( اتاق آبی - صفحه   33 )
... در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم ... (  هنوز در سفرم  )
سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید :
... آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد...

نامه پدر و مادر به فرزند و ...

فرزند عزیزم:

روزی که تو ما را در دوران پیری ببینی، سعی کن صبور باشی و ما را درک کنی....

اگر ما در هنگام خوردن غذا خود را کثیف می کنیم، اگر نمیتوانیم خودمان لباسهایمان را بپوشیم، صبور باش.

و زمانی را به خاطر بیاور که ما ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو کردیم.

اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبی را هزار بار تکرار می کنیم، حرفمان را قطع نکن و به ما گوش بده.

هنگامی که تو خردسال بودی، ما یک داستان را هزار بار برای تو می خواندیم تا تو به خواب بروی.

هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستیم، مارا خجالت نده و به ما غر نزن.

زمانی را به خاطر بیاور که ما برای به حمام بردن تو به هزار کلک و ترفند متوسل می شدیم.

هنگامی که ضعف ما را در استفاده از تکنولوژی جدید می بینی، به ما فرصت فراگیری آن را بده و با لبخند تمسخرآمیز به ما نگاه نکن...                                                                            

ما به تو چیزهای زیادی آموختیم... چگونه بخوری، چگونه لباس بپوشی .... و چگونه با زندگی مواجه شوی .

هنگامی که در زمان صحبت، موضوع بحث را از یاد می بریم، به ما فرصت کافی بده که به یاد بیاوریم در چه مورد بحث میکردیم و اگر نتوانستیم به یاد بیاوریم، از ما عصبانی نشو.

مطمئن باش که آنچه برای ما مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

اگر مایل به غذا خوردن نبودیم، ما را مجبور نکن. به خوبی می دانیم که چه وقت باید غذا بخوریم .

هنگامی که پاهای خسته مان به ما اجازه راه رفتن نمی هند ....                                            

دستانت را به ما بده ... همانگونه که در کودکی اولین گامهایت را به کمک ما برداشتی  .                 

و اگر روزی به تو گفتیم که نمی خواهیم بیش از این زنده باشیم و دوست داریم بمیریم ... عصبانی نشو. روزی خواهی فهمید که ما چه می گوییم.

تو نباید از اینکه ما را در کنار خود می بینی احساس غم، خشم و ناراحتی کنی. تو باید در کنار ما باشی و ما را درک کنی و ما را یاری دهی، همانگونه که ما تو را یاری کردیم که زندگی ات را آغاز کنی.

ما را یاری کن در راه رفتن. ما را با عشق و صبوری یاری ده که راه زندگی مان را به پایان ببریم.

ما نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره به تو داشته یم خواهیم داد.

دوستت داریم فرزندم.

پدر و مادر تو

بوی عیدی ، بوی توت ، بوی کاغذ رنگی و ...

 باسلام 

یکی از زیباترین و ماندگارترین آهنگهائی که با تمام معانی که دارد حس خاصی به آدم میده ، امیدوارم شما هم با من به دوران کودکی سری زده باشید . یادش بخیر و روحش شاد .

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم  

سفره هفت سین دکتر حسابی برای انیشتین و ...

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم میگیرد سفره ای هفت سین برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله : بور ، فرمی ، شوریندگر و دیراگ و دیگر استادان دانشگاه بچیند و ایشان را برای سال نو دعوت کند . آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی میکنند و حاشیه ای آن را با گلهای نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین میکنند و منشا و مفهوم این گلها را توضیح میدهند . چون میدانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد میکند .

دکتر می گفت : برای همه کارت دعوت فرستادم و چون میدانستم انیشتین بدون ویالونش جائی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیآورد . همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20 دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند . من فوراً یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضا خانواده شمع رو.شن میکنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم .

به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم . من در پاسخ به او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10 هزار ساله شان حرمت نور و روشنائی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند . برای ما ایرانیها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دستان خداست و تنها او میتواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد . آقای دکتر میخواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت : وقتی بر می گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10 هزار ساله چیست . ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلیهای مصنوعی آن را زینت میدهیم ام وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمیگردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است .

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز میکنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر میکنند . به گفته ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند . بعد با شیرینیهای محلی از میهمانان پذیرائی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض میکنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند . همه از این آوا متعجب میشوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند . ایشان میگویند موسیقی ایرانی یک فلسفه ، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست . انیشتین از آقای دکتر میخواهند که قطعه ای دیگری بنوازند . پس از پایان این قطعه که عمداً بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشمهایش را باز کرد و گفت : دقیقاً من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند . آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با " س " شروع میشد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود .

بعد توضیح میدهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است . تنها سبزه با " س " شروع می شود به نشانه ای رویش . ماهی با " م " به نشانه ای جنبش ، آینه با " آ " به نشانه ای یکرنگی ، شمع با " ش " به نشانه فروغ زندگی و ... همه متعجب میشوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهائی را از دوستی ، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد میدهد ، آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مانند انیشتین ، بور ، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند .

بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند ، آقای دکتر برای میهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10 هزار سال قدمت دارد . آب نشانه فضاست و نارنج نشانه کره زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست . انیشتین رنگش می پرد عقب عقب میرود و روی صندلی میافتد و حالش بد میشود . از او می پرسند که چخ اتفاقی افتاد ؟ میگوید : ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را محکوم به مرگ کرد ام شما از 10 هزار سال پیش این مطلب را به زیبائی به فرزندانتان آموزش میدهید ، علم شما کجا و علم ما کجا ؟

خیلی جالب است که آدم به بهانه نوروز فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی میکند .

خاطرات مهندس ایرج حسابی

تبریک عید و آرزوئی به بزرگی ...

خداوندا نمی دانم چه تقدیری مرا فر موده ای اما

برای مردمان خوب این وادی

عطا فرما

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را ... 

پیشاپیش رسیدن بهار و عید نوروز سال 1388 را بر شما دوستان ، آشنایان ، بازدیدکنندگان و همه کسانیکه مرا مورد لطف قرار داده اید تبریک عرض کرده و امیدوارم همیشه و در همه حال خوشبخت و موفق باشید . 

دیدار مجدد با شما عزیزان از طریق این وبلاگ در بهار 1388 .

زندگی همیشگی با مادر، در عید

اینک که زمین و زمان ظاهرا آرام اما با شتاب ، گرد پیری و غبار کهنسالی را به وجود ما تزریق می کند ، مطمئن شده ام  که عید یعنی در بدر بدنبال  دوران کودکی گشتن ! وحشت خوشایندی از خاطرات کم و بیشی که تو را به گذشته ای نه چندان دور می برد. لذت بردن از عیدی گرفتن و دلهره از اینکه نکند خاله و دائی و اقوام دور و نزدیک  در غوغای صحبت های روز مره با اطرافیانت فراموش کنند که عیدی تو را بدهند ! پوشیدن کت و شلوار نو ، اما دو سه سایز بزرگتری که آستین کتش را چندین بار روی هم برگردانده بودند تا دستان کوچکت بتوانند دیده شوند و پرخاش های دلپذیرمادر که در مقابل اعتراض ساده تو برای سر پوش گذاشتن بر نداری ها  می گفت  پسر بچه زود قد می کشد پول که علف خرس! نیست هر سال کت و شلوار بخریم باید دو سه سال با این لباسها سر کنی و کتک خوردن روز عید از دستان نحیف مادر، اگر درموقع بازی کردن با هم سن و سالان خود ، لباس را خاکی یا پاره پوره می کردی وپوشیدن کفشی که به زور برایت می خریدند که یا یک شماره کوچک بود و در همان روز اول انگشتانت پر از تاول می شدند و یا اینکه یکی دو شماره بزرگ بود و با گذاشتن پنبه و کهنه پارچه در نوک آن همیشه  احساس می کردی کفشهایت دو سه متری جلو تر از خودت در حرکتند !

وشاید هم خاطره خوش عید در  این بود که تو را مجبور می کردند بعد از حمام عید که طبیعتا بخاطر شلوغی بیش از حد حمام سر گذر یک هفته قبل از عید می رفتی و بدست دلاکی که برای گرفتن عیدی بیشتر از پدر ، تو  را با کیسه زبری که بر تن صدها نفر کشیده بود  مانند بره بریان می نمود !عید یعنی سوار شدن بر بال خاطرات و سفر به دوران کودکی و نظاره کردن مراسم چهارشنبه سوری ، آتش بازی و از روی آتش پریدن و دیدن وحشتی که سراپای مادر را در بر می گرفت که گزندی بخاطر پریدن از روی آتش به طفل خرد سالش  نرسد و سپس مراسم عید نوروز و آغاز سال نو و دید و بازدید های بی پایانی که اکثرا با میهمانی های دسته جمعی همراه و ممکن بود تا یکی دو ماه بعد از عید  نوروز بخاطر کثرت فامیل ادامه داشته باشد . اعیاد دوران کودکی ما هر چه بود خاطراتی از خود برای ما به یادگار گذاشت که با فکر نمودن به آنها شور و شعفی وصف ناپذیر سراپای وجودمان را در بر می گیرد بی اختیار احساس شادابی می نمائیم و لبخندی بر لبانمان می نشیند با کمی آب و تاب خاطرات گذشته  را برای دوستان و فرزندان خود تعریف می کنیم زیرا فقط نقاط روشن گذشته را مرور می کنیم !  در کوچه پس کوچه های ذهن پر مشغله خود بدنبال دوستان و همکلاسی های دیگر ندیده خود می گردیم  و اینکه مدتهاست عمو و دائی و خاله و فرزندان آنها را که حتی لحظه ای از هم جدا نمی شدیم ماهها و حتی سالیان سال است ندیده ایم  ! عید یعنی کم رنگ شدن  لبخندی که  یاد آوری خاطرات گذشته بر لبانمان  نشانده بود . عید یعنی امید به آینده ای روشن ، آرزوی خوشبخت شدن در سال جدید برای همه، دیدن افراد تازه متولد شده در فامیل ! و آرام آرام  به فکر بستن بارو بندیل  زندگی برای سفر همیشگی  و شروع دوران کودکی جدید و زندگی مادام العمردر جوار مادر واقعی مان زمین  !