هیچ پلیدی ، هر قدر هم ساده که باشد ، نیست که ظاهر خود را با نشانه هایی از فروتنی نیاراید "شکسپیر"
خدمت به خلق وظیفه نیست بلکه عبادت است "زرتشت"
تجربه بی رحم ترین معلم است، چون اول امتحان می گیرد بعد درس می دهد.
جولیا زشت بود و کریه المنظر، با دندانهایی نامتناسب که اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی که جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشید. یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من که دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید: (ایا میدانی زشت ترین دختر این کلاس هستی؟)
همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت حتی از بعضی از پسرهای کلاس در تصدیق حرف ژانت سر تکان دادند و ویلیام که همیشه خودش را برای ژانت لوس اضافه کرد (حتی بین پسرها)
اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در حواب ژانت جمله ای گفت که باعث شد همان روز اول تمام دختران کلاس احترام جولیا را بیشتر از ژانت حفظ کنند جولیا جواب داد: (اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی ).
در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو کلاس شد و کار به جایی رسید برای اردو آخر هفته همه می خواستند جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر کس اسم مناسبی انتخاب کرده بود .یکی می گفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو کمانی داده بود حتی به آقای ساندرز معلم کلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین معلم دنیا را داده بود ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرفهایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت شخصیت هر فرد اشاره می کرد .مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و سیلویا خواهرم می گفت بزرگترین آشپز دنیا و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت ومن تعجب کردم بودم که چگونه جولیا در همان هفته اول متوجه این موضوع شد.سالها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شدو من بعد از ده سال وقتی با برخورد کردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهریش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آنها جای باز می کرد .
5سال پیش وقتی برای خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: (برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود) و من بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری کردم.
در حال حاضر من از جولیا یک دختر سه ساله به اسم آنجلا دارم. آنجلا بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند .
روزی مادم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت: ( من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم) و مادرم روز بعد نیمی از دارایی های خانواده به ما بخشید .
در سال 1264 قمری، نخستین برنامه ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیر کبیر آغاز شد.در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله کوبی می کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی خواهند واکسن بزنند. به ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان می شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند، امیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سر باز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه ماموران در آب انبار ها پنهان می شدند یا از شهر بیرون می رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه ی شهر تهران و رو ستاهای پیرامون آن فقط سی صدوسی نفر آبله کوبیده اند. در همان روز ، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود به نزد او آوردند امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم . پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر به من گفته بودندکه اگر بچه را آبله بکوبم جن زده می شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی حال گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی پیرمرد با التماس گفت باور کنید که هیچ ندارم . امیر کبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیر کبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. اودر کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیر خواره پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده اند. میرزا آقا خان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می کردم که میرزا احمد خان ، پسر امیر مرده ایت که او این چنین های های می گرید. سپس به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه شیر خوار بقال و چقال در شان شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به نگریست آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند امیر با صدای رسا گفت: . مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس ها بساطشان را جمع می کنند. تمام ایرانی ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.