دست نوشته های یک نفر ...

هرکجا هستم باشم ، آسمان مال من است ، پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

دست نوشته های یک نفر ...

هرکجا هستم باشم ، آسمان مال من است ، پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

میلاد حضرت محمد مبارکباد ( ص ) ...

گرامی باد هفته ی وحدت، که درآن میثاق ها تحکیم می شود ، پبمان ها استوارتر می گردد ، خون ها در هم می جوشد ، دست ها وبازوها درکنا رهم قرار می گیرد ، چهره ها بر یکدیگر لبخند پبروزی و صفا می زند ، قشرها همه باهمند ، امت، یکپارچه و منسجم است و شیعه و سنی، به یاد سالروز میلاد رسول گرامی اسلام، با هم و در کنار هم، در یک راه و به سوی یک هدف سرود وحدت می خوانند.


امام صادق علیه السلام معجزاتی را که هنگام ولادت پیامبر اکرم آشکار شد، چنین بر می‌شمارد:

- ابلیس از ورود به آسمان های هفتگانه محروم شد.
- شیاطین دور شدند.
- تمامی بت ها در بتکده به صورت بر زمین افتادند.
- ایوان کسری شکست و چهارده کنگره‌ی آن سقوط کرد.
- آب دریاچه ساوه خشک شد.
- سرزمین خشک سماوه، آب پیدا کرد.
- آتشکده فارس پس از هزار سال خاموش شد.
- نوری از سرزمین حجاز بر آمد تا به مشرق رسید.
- کاهنان عرب علوم خود را فراموش کردند.
- سحر ساحران باطل شد.

استحیائیل ــ یکی از فرشتگان بزرگ خدا ــ در شب تولد حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بر کوه ابوقبیس ایستاد و با صدایی بلند گفت:« ای مردم مکه! به خدا و فرستاده او و نوری که با او فرو فرستاده‌ایم ایمان بیاورید.» 

سپندار مزگان ایرانیان باستان ...

29 بهمن ماه ( روز اسپندارمزگان ) جشن اسفندگان ، روز مهر ایرانی ، روز مهر ایرانیان به سرزمین ایران ،‌روز مهر و مهرورزی به آفریننده و آفرینش روز مهر و سپاس به زن و زمین ، مبارک باد .

روز اسپندارمزد ز اسفندماه

دوستت دارم بگو با هر نگاه

دوستت دارم ز دریا بیشتر

از زمین و از کهکشان‌ها بیشتر

دوستت دارم تو در جان منی

پاره‌ای از جان ایران منی

شاخه‌ای گل پیش دلدارت ببر

بوسه‌ای از گونه‌ی یارت بخر

سیب سرخی هم فراهم آورید

هر یکی یک بوسه بر رویش زنید

کین نمادی گشته از اسفندگان

دوستت دارم فراوان تر ز جان

دلبرم ای ماه ایرانی‌نژاد

سرزمینت را مبر هرگز ز یاد

کین زمین جای سپند مهر بود

جای نیکویان روشن چهر بود

اینچنین کن تا که چون بی‌مایگان

ره نپویی بر ره بی‌گانگان

سرزمیت را بکوش آباد کن

روز و شب از فر ایران یاد کن

دنبال رویاهایتان بروید ...

دوستی به نام "مونتی رابرتز" دارم، که صاحب یک مرتع پرورش اسب در سان سیدرو است. بار آخری که آنجا بودم پس از معرفی کردن من به مهمانان گفت: "بگذارید بهتان بگویم چرا به جک اجازه می‌دهم از خانه‌ام استفاده کند.

داستانش به مرد جوانی بر می‌گردد. او پسریک مربی اسب بود که از اصطبلی به اصطبل دیگر و از مزرعه‌ای به مزرعه دیگر می‌رفت و اسب پرورش می‌داد. به همین خاطر تحصیلات دبیرستانی پسر مدام با وقفه مواجه میشد. یک روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد این که دوست دارد در آینده چه کاره شود بنویسد.

آن شب او اهداف زندگی‌اش و این که می‌خواهد صاحب یک مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او رویاهایش را با جزییات بسیار دقیقی توضیح داد و حتی نقشه‌ای از یک مرتع ٥٠ هکتاری کشید و جای تمام ساختمان‌ها، اصطبل‌ها و زمین‌های تمرین را روی آن مشخص کرد. سپس نقشه دقیقی از یک خانه ١٠٠٠ متری کشید که در همان مرتع واقع میشد. او با جان و دل روی این پروژه کار کرد و روز بعد آن را به معلمش تحویل داد. دو روز بعد وقتی برگه‌هایش را تحویل گرفت روی صفحه اول نوشته شده بود: "بسیار بد. بعد از کلاس بیا با هم صحبت کنیم."

پسر رویایی داستان ما پس از کلاس سراغ معلم رفت و از او پرسید: "برای چه روی برگه‌ام نوشته بودید بسیار بد؟" معلم گفت: "چون رویایی دست نیافتنی از پسرکی جوان بود. تو پولی نداری. از خانواده‌ای سرگردان و بی‌خانمان هستی و هیچ پشت و پناهی هم نداری. تملک مرتع پرورش اسب پول زیادی می‌خواهد. باید پول زیادی بابت خرید زمین پرداخت کنی و برای خرید اسب‌های اصیل که بتوانی از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهی هم به پول نیاز داری ضمن این که برای بنای اصطبل و ساختمان‌ها هم مبالغ هنگفتی باید پول هزینه کنی همان طور که میبینی هرگز نخواهی توانست چنین کاری بکنی." و بعد اضافه کرد: "فرصت دیگری به تو می‌دهم اگر در مورد هدف دستیافتنی‌تری بنویسی نمره‌ات را تغییر می‌دهم."

پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت‌های معلمش فکر کرد. در نهایت سراغ پدرش رفت و از او پرسید بهتر است چه کار کند؟ پدرش گفت: "ببین، پسرم تو باید خودت در این مورد تصمیم بگیری هر چند که فکر می‌کنم این تصمیم‌گیری برای آینده‌ات بسیار مهم باشد."

سرانجام پس از یک هفته فکر کردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند و هیچ تغییری در آنها ایجاد نکرد فقط روی یک برگه نوشت: "شما می‌توانید نمره بدی برایم منظور کنید ولی من ترجیح می‌دهم رویایم را حفظ کنم." و آن را به همراه ورقه‌ها به معلمش تحویل داد.

سپس مونتی، رو به حضار کرد و گفت: "این داستان را برایتان تعریف کردم چون شما هم اکنون در خانه ١٠٠٠ متری من وسط یک مرتع ٥٠ هکتاری قرار دارید. من هنوز اوراق مدرسه‌ام را حفظ کرده‌ام می‌توانید قاب شده آنها را روی شومینه ببینید." سپس ادامه داد: "بهترین قسمت داستان تابستان سال پیش اتفاق افتاد که همان معلم ٣٠ دانش آموز را برای یک اردوی یک هفته‌ای به مرتعم آورد. وقتی داشتند می‌رفتند رو به من کرد و گفت: "راستش مونتی، الان می‌فهمم زمانی که معلمتان بودم بعضی وقت‌ها رویاهای شاگردانم را می‌دزدیدم. طی آن سال‌ها رویاهای بسیاری از بچه‌ها دزدیدم ولی خوشبختانه تو آن قدر سرسخت بودی که تسلیم نشوی."

اجازه ندهید کسی رویاهایتان را بدزدد، دنبال رویاهایتان باشید مهم نیست چه پیش می‌آید .....

فوق العاده ...

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد ازفرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه‌ها ببیند !!!

در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد ! بعد از شش ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد . سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد . وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی‌اش را پرسید .

استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!!! یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی . راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است ...  .

سخن روز :  برای بدست آوردن چیزهایی که تاکنون نداشته ای، باید کسی شوی که تاکنون نبوده ای ...

عقاب


مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.

دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"اول از حصار اندیشه پوسیده ای که سالها در آن زندانی بوده اید رها شوید. خود را بیابید،آنگاه آماده پرواز به سوی اهداف بزرگ شوید."  

منبع: سیات دابوت http://daboot.ir/

خدایا از تو سپاسگذارم ...

خدایا به خاطر این که هرگز تنهایم نمی‌گذاری از تو سپاس‌گزارم! خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم‌هایم اندکی از راه راست سست می‌شود، تو با تلنگری به راهم می‌آوری، از تو سپاس‌گزارم! خدایا!  ممنونم که هر زمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده‌ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته‌ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی‌نهایت، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد ! خدایا!  از این که می‌بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی‌کند، سخت به خود می‌بالم .

خدایا!  با این که گناه کرده‌ام، ناسپاسی نموده‌ام، حتی گاهی از رحمت بی‌کرانت ناامید شده‌ام و بنده خوبی برایت نبوده‌ام، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده‌ام، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده‌ای و در نهایت بزرگواری، حمایتم کرده‌ای! به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می‌توانم بگویم؟ این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟ خدایا!  شماره دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه‌های عجیب و خارق‌العاده‌ات در سخت‌ترین و غیرممکن‌ترین شرایط یاورم بوده‌ای، از حساب بیرون است.

تو خود نیک می‌دانی که بنده‌ات جز چیز‌هایی که تو به او بخشیده‌ای در چنته ندارد، پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به‌دست آوردن شادمانی، عشق، آرامش و سعادت حقیقی یاری‌ام کنی، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی‌نیازم .

خدای من، می‌دانم که با این همه، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مراقبم هستی، زیرا این حدیث قدسی‌ات همواره در ذهنم طنین می‌افکند: "اگر آنان که از من روی برتافتند، می‌دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم، هر آینه از شوق جان می‌سپردند."خداجونم به خاطر همه‌چیز ازت ممنونم، خیلی باحالی خــــــــدا...

حسین ، محرم ، عاشورا و ...

السلام علیک یا ابا عبدالله حسین ( ع )  

شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49 گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود و خانه یکپارچه سکوت و درد ، چه می توانستم کرد ؟ از خودم توانستم منصرف شوم ، از روضه توانستم منصرف شوم ، اما چگونه می توانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم ، دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت ، به پناه او می رفتم برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم ، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد ؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود ، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد. آنکه عظمت رنج و شکوه شهادتش هر رنجی را در زندگی آسان می سازد و هر مصیبتی را حقیر!
و این همان بخشی است که در پایان این نوشته قرار گرفته است . در این لحظات شگفت، که من در یک بی خودی مطلق به سر می برم، و درد که هر وقت به مطلق می رسد ، جذبه ای روشن ومستی بخش می شود و حالت آرام و روشن و خوب می دهد و این دردهای حقیر و بد است که متلاشی کننده است و گزنده و بد ، مرا در یک نشئهء سکرآوری از خود به در کرده بود ، آنچنان که گویی من نبودم و درد بود که خود می نوشت . ناگهان این زیارت پر معنا و عمیق "وارث" در مغزم جرقه زد، خطاب به حسین:


سلام بر تو ای وارث آدم، برگزیده خدا
سلام بر تو ای وارث نوح ، پیامبر خدا
سلام بر تو ای وارث ابراهیم ، دوست خدا
سلام بر تو ای وارث موسی ، همسخن خدا
سلام بر تو ای وارث عیسی ، روح خدا
سلام بر توای وارث محمد ، محبوب خدا
سلام بر توای وارث علی ، ولی خدا


عجبا! صحنهء کربلا ناگهان در پیش چشمم، به پهنهء تمامی زمین گسترده شد و صف هفتاد و دو تنی که به فرماندهی حسین در کنار فرات ایستاده است، در طول تاریخ کشیده شد که ابتدایش، از آدم - آغاز پیدایش نوع انسان در جهان - آغاز می شود وانتهایش تا ... آخرالزمان، پایان تاریخ، ادامه دارد!
پس حسین سیاستمداری نیست که به خاطر شراب خواری و سگبازی یزید با او درگیری پیدا کرده باشد و این حادثهء غم انگیز اتفاق افتاده باشد! او وارث پرچم سرخی است که از آدم ، همچنان دست به دست بر سر دست انسانیت می گردد و اکنون بدست او رسیده است و او نیز با اعلام این شعار که هر ماهی محرم است وهر روزی عاشورا و هر سرزمینی کربلا این پرچم را دست به دست به همهء راهبران مردم و همهء آزادگان عدالت خواه در تاریخ بشریت سپرده است که، آخرین لحظه ای که می رود تا بمیرد و پرچم را از دست بگذارد ، به همهء نسلها ، در همه عصرهای فردا فریاد برمی آوردکه:
آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟   

منبع : کتاب " حسین وارث آدم " به قلم " دکتر شریعتی "

اگر عمری دوباره داشتم و ...

دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف کرد .

بخوانید:

البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند ، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم .

از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم . فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم .

 اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم . به مسافرت بیشتر مى رفتم از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم . بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر .

 مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى . آخر ببینید ، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام ، ساعت به ساعت ، روز به روز .

 اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام . اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم . من هرگز جایى بدون یک دَماسنج ، یک شیشه داروى قرقره ، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم . اگر عمر دوباره داشتم ، سبک تر سفر مى کردم .

اگر عمر دوباره داشتم ، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم .  دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم . بیشتر عاشق مى شدم ، به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم . پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم . سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم . به سیرک بیشتر مى رفتم .

 در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند ، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم . زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید :

 "شادى از خرد عاقل تر است"

سهراب سپهری و ...

کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.

من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم.

در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.

روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.

خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.

بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!

اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.

من سال ها نماز خوانده ام.

بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.

روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!" مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!

از کتاب هنوز در سفرم ....

خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد

 همه ما خودمان را چنین متقاعد میکنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:

شغلمان را تغییر دهیم

مهاجرت کنیم

با افراد تازه ای آشنا شویم

ازدواج کنیم

فکر میکنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر:

ترفیع بگیریم

اقامت بگیریم

با افراد بیشتری آشنا شویم

بچه دار شویم

و خسته میشویم وقتی:

می بینیم رییسمان نمی فهمد

زبان مشترک نداریم

همدیگر را نمی فهمیم

می‌بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند

بهتر است صبر کنیم ...

با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :

شغلمان را تغییر دهیم

به جای دیگری سفر کنیم

بدنبال دوستان تازه ای بگردیم

همسرمان رفتارش را عوض کند،یک ماشین شیک تر داشته باشیم، بچه هایمان ازدواج کنند،

به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم....

حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس کی؟

زندگی همواره پر از چالش است.

بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.

خیالمان میرسد که زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع میشود که موانعی که سر راهمان هستند، کنار بروند:

مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم میکنیم، کاری که باید تمام کنیم،

زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم و ...

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آنها را موانع می‌شناسیم

این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد.

خوشبختی، خودٍ همین جاده است.. پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم:

در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، کاهش وزن، افزایش وزن، شروع به کار، مهاجرت، دوستان تازه، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یک ماشین نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد و...

خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد.

هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.

زندگی کنید و از حال لذت ببرید.

اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:

1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید..

2. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.

3. آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟

4. آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید.

نمیتوانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟

نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد..

روزهای تشویق به پایان میرسد!

نشانهای افتخار خاک می گیرند!

برندگان به زودی فراموش میشوند!

اکنون به این سؤالها پاسخ دهید:

1. نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند ، بگویید.

2. سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید.

3. افرادی که با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید.

4. پنج نفر را که از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید. حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟

افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با "ترین‌ها" ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند ....

آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهایی که در همه شرایط، کنار شما میمانند ...

کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است.