ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم، ما حتی بر کرۀ زمین هم زندگی نمی کنیم، منزل حقیقی ما قلب کسانی است که دوستشان داریم.
|
|
|
مردی در یک بالن در حال پرواز کردن بود که متوجه شد گم شده است. در حالی که ارتفاع بالن را کم میکرد، مردی را دید. مرد بالنسوار فریاد زد: "ببخشید، میتوانید به من کمک کنید. من به دوستم قول دادم که نیم ساعت پیش او را ملاقات کنم، اما حالا نمیدانم کجا هستم." مرد روی زمین پاسخ داد: "بله. شما در یک بالن در ارتفاع حدود 10 متر از سطح زمین معلق هستید. شما از شمال بین 40 و 42 درجه عرض جغرافیایی و از غرب بین 58 و 60 درجه طول جغرافیایی قرار دارید." مرد بالنسوار پاسخ داد: "شما باید مهندس باشید." مرد روی زمین گفت: "بله. از کجا فهمیدی؟" مرد بالنسوار گفت: "خوب، همه چیزهایی که گفتی از نظر فنی درست است، اما من نمیدانم با اطلاعاتی که دادی چکار کنم و در حقیقت هنوز گمشده هستم." مرد روی زمین پاسخ داد: "شما باید مدیر باشید." مرد بالنسوار گفت: "بله من مدیر هستم، اما از کجا فهمیدی؟" مرد روی زمین گفت: "خوب، شما نمیدانی کجا هستی و نمیدانی کجا میروی. شما قولی دادهای اما نمیدانی آن را چگونه عملی کنی و انتظار داری من مشکلت را حل کنم. واقعیت این است که شما دقیقاً در همان موقعیت پیش از برخوردمان قرار داری اگر چه ممکن است در بیان آن مقداری خطا داشته باشم. |
|
ایسایا برلین در رساله معروف خود به نام « خارپشت و روباه » جهان را به دو گروه: خارپشت ها و روباه ها تقسیم می کند. این اصطلاح برگرفته از ضرب المثل یونانی قدیمی است که می گوید: « روباه خیلی چیزها می داند، اما خارپشت فقط یک چیز خیلی مهم را می داند». |
تنها از دو راه می توان زندگی کرد: نخست گویی هیچ چیز معجزه نیست. دوم گویی همه چیز معجز است.
|
یک روز، مرد کورى روى پلّههاى ساختمانى نشسته بود و کلاهى جلوى پایش گذاشته بود و در دستش تابلویى گرفته بود که روى آن نوشته شده بود: «من نابینا هستم. لطفاً کمک کنید.» |
زیبایی زندگی در آنچه بدست آوردیم نیست...زیبایی زندگی به راهیست که رفته ایم.
|
|
|
«کشتی جنگی ماموریت یافته بود برای آموزش نظامی به مدت چند روز در هوایی طوفانی مانور بدهد هوای مه آلود سبب شده بود که کارکنان کشتی دید کمی داشته باشند . در نتیجه ناخدا در پل فرماندهی عرشه ایستاده بود تا همه فعالیت ها را زیر نظر داشته باشد . پاسی از شب نگذشته بود که دیده بان روی پل فرماندهی ، گزارش داد : نوری در سمت راست جلوی کشتی به چشم می خورد. · ناخدا فریاد زد : آیا آن نور ثابت است یا به طرف عقب حرکت می کند؟ · دیده بان جواب داد: ثابت است، که به این مفهوم بود که در مسیری هستیم که به هم تصادم خواهیم کرد. · ناخدا با مامور ارسال علائم گفت: به آن کشتی علامت بده که رو در روی هم هستیم، توصیه می کنم 20 درجه تغییر مسیر بدهید. · جواب علامت این بود: شما باید 20 درجه تغییر مسیر بدهید. · ناخدا گفت: علامت بده که من ناخدا هستم و آنها باید 20 درجه تغییر مسیر بدهند. · پاسخ آمد: بهتر است شما 20 درجه تغییر مسیر بدهید. · دراین هنگام که ناخدا به خشم آمده بود، تفی به زمین انداخت و گفت: علامت بده که از یک کشتی جنگی علامت فرستاده می شود 20 درجه تغییر مسیر بدهید. · پاسخ آمد : من فانوس دریایی هستم. · آنگاه : کشتی تغییر مسیر داد.» (نقل از کتاب هفت عادت مردمان موثر : استفان کاوی) |
باسلام
ضمن عرض خسته نباشبد به همه عزیزان امیدوارم هفته خوبی را سپری کرده باشید . آخر هفته است زمان دعا و نیایش به درگاه خداوند بخشنده و مهربان . امیدوارم خداوند همه مادران مهربان را نگهدارد و به ما فرصت غلامی ایشان دهد و روح همه مادران برحمت خدا رفته را نیز پر فتوح بگرداند . متن زیر هدیه ای بود برای همه مادران ایثار گر که وجود خود را برای کودکان خود میگذارند . امیدوارم خدا به ما توفیق خدمت بایشان عطا نماید . آمین یارب العالمین .
|
مادر | |
|
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment. She cooked for students & teachers to support the family. There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. I was so embarrassed. I ignored her, threw her a hateful look and ran out. The next day at school one of my classmates said, روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره I wanted to bury myself. So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!" My mom did not respond... I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. I was oblivious to her feelings. I wanted out of that house, and have nothing to do with her. So I studied real hard, got a chance to go to Then, I got married. I was happy with my life, my kids and the comforts Then one day, my mother came to visit me. She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren. When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight. One day, a letter regarding a school reunion came to my house in So I lied to my wife that I was going on a business trip. After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity. My neighbors said that she died. I did not shed a single tear. They handed me a letter that she had wanted me to have. "My dearest son, I was so glad when I heard you were coming for the reunion. But I may not be able to even get out of bed to see you. I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye. So I gave you mine. I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye. With my love to you, Your mother. | |
|
|
|