برای مدیریت و هدایت کارکنان تحت سرپرستی خود از چه شیوه ای استفاده می کنید ؟ به مجبور کردن آن ها رغبت بیشتری نشان میدهید یا تمایل دارید از شیوه های دیگری هدایت و همراه کردن آنها با خود بهره ببرید ؟
بیل کرانفورد معتقد است : همچنان که یک تکه ریسمان را نمی توان فشار داد ،ولی بسیار راحت می توان آن را کشید ، انسان ها نیز بر حسب سرشت و فطرت خود به این خصوصیت ریسمان شباهت دارند ، به طوری که مجبور کردن آن ها مشکل و هدایت آنها آسان است .
رهبری و مدیریت کارکنان نیز خارج از این قاعده نیست ، سوزان لرسون ، یکی از مدیران یو اس وست ، سخت ترین بخش کار خود را سر و کار داشتن با شخصیت های متفاوت معرفی می کند . او واقف بود که هر شخصی ، شخصیت منحصر بفرد خود را دارد و مدیران با شخصیت کارکنان خود ،راحت تر می توانند کنار بیایند تا مبارزه با آن .
این بینش به مسئولین کمک می کند تا سعی نمایند تا حد امکان به جای استفاده از دستورهای آمرانه ، کارکنان را به مشارکت صادقانه دعوت کرده و خودشان به جای مراقبت های سخت گیرانه ، به شیوه آزاد گذاشتن عالمانه روی آورند .
وقتی دیگران را هدایت کنید دیگر نیازی به مجبور کردن آنها نخواهید داشت .
ما در مدیریت منابع انسانی ، ناگزیر با طبیعت انسان ها سر و کار داریم و به همین سبب اصول ارزشی ، پابندی ها ، باورها و حتی شور و اشتیاق آن ها جز مهمترین مواردی هستند که باید در هدایت و رهبری دیگران ، آن ها را مد نظر قرار دهیم . مطلب زیر تجربه ای است که اهمیت پرداختن به این موضوع و لزوم رعایت جوانب انسانی را روشن می کند .
در شرکتی که کارکنانش مسلمان بودند و عقاید مذهبی داشتند ، مدیر یکی از خطوط تولید که از تعهدات خود عقب مانده بود ، برای جبران آن دستور داد کارکنان بدون توقف به تولید ادامه دهند . او به ناچار زمان های استراحت و صرف غذا را به حداقل کاهش داد و زمان عبادت (اقامه نماز ) را به طور کلی فراموش کرد .
این شیوه ی مدیریتی ، کارکنان را در وقت نماز به انجام فعالیتهائی وادار کرد که با عقاید باطنی آن ها مغایرت داشت . آن ها نماز را به عنوان اصلی ترین ادب دین داری و آشکارترین نشانه ی ایمان برای خویش ارزش می دانستند و این اختلاف در بافت روانی بین آ» ها باعث شد که کارکنان صرفاً به جنبه ای خاصی از دستور مدیر توجه داشته باشند و موارد دیگر از جمله محدودیت ها و تعهدات او را نادیده بگیرند . لذا طولی نکشید که رابطه ی عاطفی آن ها از هم گسیخت و تبعات همین مسئله در ناکامی و عدم توفیق مدیر نقش اساسی داشت .
اگر هدفتان رویت طلوع خورشید و استراتژی شما حرکت به سوی غرب باشد مطمئناً به نتیجه ای نخواهید رسید .
اگر تا به حال در جلسات معارفه ،برای انتصاب مسئولین جدید ، حضور داشته اید ، معمولاً متوجه شده اید که فرد معارفه کننده ، پس از معرفی فرد جدید اظهار امیدواری می کند که با آمدن شخص جدید ، سازمان شاهد بهبود فعالیتها و تحولات مثبت در فرآیندهای کاری گردد . این نشانگر آن است که مسئولین و سازمان ها با انتصابات تازه در پی تغییرات جدید هستند . لیکن تمایل فرد جدید برای تغییر و تحول به تنهائی کفایت نمی کند ، بلکه اراده و خواست کارکنان نیز ، جز پیش نیازها بشمار میرود . وان بنیس در کتاب مدیران کهنه کار زمانه ای نو مطلبی را آورده است که در تشریح این مفهوم ما را یاری می کند :
نامه ای از یک مدیر رسید که نوشته بود : می دانم در آینده نزدیک باید به چه موقعیت و جایگاهی برسم ،اما کارکنانم نه خود ، علاقمند به رسیدن به آ» جایگاه هستند و نه میگذارند ما به آن برسیم ، آن ها میخواهند اوضاع به روال سابق باشد و آمادگی پذیرش هیچ گزینه دیگری را جز تصور سابق ندارند .
آیا بهتر نبود او با دیدن مقاومت کارکنان ، ابتدا این فرضیه را اساس کار خود قرار دهد که کارکنانش نمی دانند ،چرا و چگونه باید تغییر کنند ، تا حسب این فرضیه ، راه های بهتری برای همراه کردن آ» ها با خود شناسائی کند ؟
علت بروز مشکلات نادانی افراد نیست ،بلکه بیشتر دانسته هایی است که حقیقت ندارد .
رالف والدو امرسن نوشته است: زندگی را در شک و هراس هدر ندهید. زمان خود را به کار اختصاص دهید و مطمئن باشید انجام صحیح وظایف این ساعت شما، بهترین آمادهسازی برای ساعتها و سالهایی است که در پی آن فرا میرسند.
اگر خود را از هر نظر کامل جلوه دهید ، دیگر جایی برای کمک و یاری کارکنان و اعضای گروه تان باقی نمی ماند و عمل شما نشانگر آن خواهد بود که از عهده ی همه کارها بر می آیید .
ماتسوشیتا معتقد بود : اگر مدیر خود را متقاعد کرده باشد که پست مدیریت او را در جایگاهی برتر قرار داده و نیازی به شنیدن عقاید و راهنمائی دیگران ندارد علم و تجربه ی کارکنان هرگز به مدیر منتقل نخواهد شد و مدیر با این نگرش غلط و اتکای بی جا به علم و اطلاعات خویش ، هم خود را فلج میکند و هم گروه خود را نابود می سازد . این مدیر همچون شخصی است که در روز بارانی چتر به همراه دارد ولی از آن استفاده نمیکند .
جک ولش این قبیل افراد را با نام مدیران پیشین ، می شناسد و در معرفی آن ها می گوید : مدیران پیشین گمان میکردند به این دلیل مدیر شده اند که اطلاعات و آگاهی آن ها بیش از کارکنان است اما مدیر آینده چنین تصوری ندارد و مدیریت او بر پایه ی اشتراک در اصول ارزشی ، اشتراک در واقع بینی و اشتراک در چشم انداز است .
90 درصود مشکلات کنونی ما ریشه در اندیشه ی سنتی رئیس یک تنه دارد .
به پیامبر اسلام (ص ) بعد از فتح مکه وحی نازل شد که : هنگامی که نصر و علبه الهی آمد و دیدی که مردم گروه گروه به دین خدا می گروند حمد و سپاس بگو و خدا را استغفار کن .
برخی افراد با کسب موفقیت ، به خویش تبریک گفته و به گرداب تکبر ، غرور و بی قیدی نزدیک تر میشوند و همین امر آن ها را در معرض شکست های بعدی قرار میدهد .
دانلد ترامپ ، از راه معاملات املاک ، ثروتی بی حساب به دست آورد . او در ارزیابی هر ملکی که می خواست خریداری کند ، می پرسید : بدترین حالت ممکن کدام است ؟ و اگر آن حالت ، اتفاق بقتد آیا من قادر به تحمل خسارت آن هستم ؟ و وقتی می دید که می تواند بدترین حالت ممکن را تحمل کند آن معامله را انجام میداد زیرا اگر آن حالت اتفاق نمی افتاد ، طبعاً سود سرشاری می برد . پس از آنکه ترامپ رو به ورشکستگی رفت ، ناظران اقتصادی متوجه شدند که وی دچار غرور شده و علاوه بر آن به سئوال ** بدترین حالت ممکن چیست ؟ ** دیگر توجه نمی کرده است . به همین سبب او در دام موفقیت گرفتار آمده بود .
اگر اسنان موفقیتش را ناشی از کمک خداوند بداند ، گرفتار کبر و غرور نشده و به طور طبیعی چالش و انرژی زیادتر جهت کسب موفقیت بیشتر صرف خواهد کرد .
هیچ کس هرگز نقطه ی غروری نداشته که از آن نقطه ضربه نخورده باشد .