-
پروازها ...
1388/05/04 18:49
باسلام دوستان عزیز که مطالب این وبلاگ رامیخوانید این روزها آنقدر از سقوط هواپیما و ... گفته اند که دیروز و در زمان سوار شدن به هواپیما تمام فکرم درگیر این قضیه بود که خدا همه را صحیح و سالم به خانواده و مقصدشان برساند و ما هم . تا قبل از این فقط دلهره ارتفاع و اوج را داشتم ولی حالا تمام فکرم این است که پس از نشستن بر...
-
ساعت چنده ...
1388/04/31 06:52
مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده پیرمرد:معلومه که نه چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟ یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟ ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟ خوب...
-
روش رسیدن به آرزوها...
1388/04/28 07:45
1 - رویاهایتان را وسعت دهید و با شور و اشتیاق به آنها بپردازید رویاهای بزرگ در انسان انگیزه و تحرک ایجاد میکنند. زمانیکه به رویاهایتان میاندیشید به سمت مسیری که به آن علاقهمند هستید راهی باز میکنید. آرزوهایتان را مرتبا در ذهن آورید زیرا در همین رویاهاست که میتوانید به انرژی و شور و شوقی که شما را به حرکت وامی...
-
ده مورد ... ده سال ...
1388/04/22 07:17
ده مورد زیر شاید امروز اهمیت داشته باشند ولی ده سال دیگر آنها را حتی به یاد هم نخواهید آورید: ۱- غلط املایی در پستی که نوشتید ۲- عوضی ای که امروز تو خیابون موقع رانندگی بهتان فحش داد ۳ - لنگه جورابی که وقتی مادر زن تان آمد روی دسته صندلی آشپزخانه بود ۴- خروجی ای که توی اتوبان رد کردید ۵- کتاب هایی که سه روز دیر به...
-
درس زندگی ...
1388/04/20 18:30
آموخته ام ...... وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود . آمو خته ام ...... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تومرا . شاد کردی . آموخته ام ...... داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد آموخته ام ...... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف...
-
همیشه ...
1388/04/16 17:48
باسلامی گرم همیشه وقتی خیلی از کار و روابط افلاطونی در اون خسته میشم با خدا صحبت میکنم و از اون کمک میخواهم و همیشه بهم کمک کرده که بتوانم بهترینها را بدست بیآورم و با امید به روزهای روشن تر و بهتر این جملات را با خدای خودم تکرار میکنم : یه روزی ... یه جایی ... یه جوری ... یه کسی ... یه چیزی ... صبر داشته باش ... صبر...
-
گوسفند شده ام ...
1388/04/16 17:38
گوسفند شده ام باور نمی کنی !؟ به مانند گوشت قربانی هر کس گوشه ایی از من را می کشد و هر کس خود را مالکی از احساسم می داند ... من هم چون گوسفند آنگونه که به چاقوی سلاخ می نگرد ساده و بی آلایش سلاخیم را نگاه می کنم ... و پوزخند میزنم گوسفند شده ام باور نمی کنی !؟ ...
-
داستان چوپان و مرد جوان ...
1388/04/11 08:53
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سر و کله یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده های خاکی پیدا شد. راننده آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس Brioni ، کفش های Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند...
-
سنجش رضایت مشتری ...
1388/04/10 17:59
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.. پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ » زن پاسخ داد: «خیر. کسی را دارم که این کار...
-
خداوند تبارک و تعالی می فرماید:
1388/04/08 13:28
من 6 چیز را در 6 جا قرار دادم مردم آنرا در 6 جای دیگر جستجو میکنند : من علم را در گرسنگی قرار دادم ، مردم آنرا در سیری می جویند . من عزت را در نمازشب قرار دادم ، مردم آنرا در دستگاه سلاطین می جویند . من ثروت را در قناعت قرار دادم ، مردم آنرا در کثرت مال دنبال میکنند . من استجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ، ولی...
-
روزى که امیرکبیر به شدت گریست ...
1388/04/03 12:12
سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستین برنامهى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که...
-
همه امور به هم مربوطند ...
1388/03/30 07:44
آیا دقت کرده اید که هر وقت به طور منظم ورزش می کنید، میل به غذاهای سالم تر و بهتر دارید؟ آیا دقت کرده اید که وقتی غذاهای سالم تر و بهتری می خورید انرژی بیشتری دارید و طبعاً دوست دارید که ورزش کنید؟ همه چیز در زندگی به هم مربوط است . روش تفکر شما روی روحیة شما مؤثر است، روحیة شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن...
-
قانـــون دانــــه ...
1388/03/26 18:20
نگاهی به درخت س ـــ یب بیندازید. شاید پان ـــ صد س ـــ یب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود ؟» اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید : «اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق...
-
میم مثل مادر ...
1388/03/24 06:18
روح رسول ملاقلی پور شاد و دسته همه دست اندرکاران این فیلم هم درد نکنه . کاشکی میشد بهت بگم چقدر صدات رو دوست دارم ... چقدر مثل بچگی هام لالائی هاتو دوست دارم ... سادگی هاتو دوست دارم ... خسته گی هاتو دوست دارم ... چادر نماز به زیر لب خدا خداتو دوست دارم ... کاشکی رو طاقچه ای دلت آئینه و شمعدون میشدم ... تو دشت ابروی...
-
روز مادر مبارک باد ...
1388/03/23 19:25
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری! روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی! روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو ، بیداری ! روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد ! روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !...
-
خدایا با چه نامی صدایت کنم ...
1388/03/19 17:04
خدایا! مدتی از دوستی مان می گذرد، اما من هنوز گیجم؛ گیج این دوستی. راستش من یک مشکل دارم. آخر چه جوری بگویم؟ دوتا دوست باید خوب همدیگر را بشناسند وگرنه هیچ وقت نمی توانند دوستان خوبی برای هم باشند، مگرنه؟ تو مرا خوب می شناسی؛ چون خودت مرا درست کرده ای. اما من حتی نمی دانم به چه اسمی صدایت کنم؟ یا به چه اسمی صدایت بزنم...
-
خدایا ...
1388/03/16 18:14
خدایا : به من آرامشی ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم بینشی ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند .
-
او فرشته ای بود کوچک و زیبا ...
1388/03/16 18:12
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی...
-
آموختن تدریجی ...
1388/03/13 06:47
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم . د ر 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود . در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند . در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است...
-
تصمیم قاطع مدیریتی ...
1388/03/12 06:49
روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.» مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به...
-
اشتباه موردی ...
1388/03/11 06:25
کارمندی به دفتر رئیس خود می رود و می گوید: «معنی این چیست؟ شما 200 دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.» رئیس پاسخ می دهد: «خودم می دانم، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.» کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من اشتباه های موردی را می توانم بپذیرم اما وقتی...
-
راهکار مدیریتی ...
1388/03/10 06:36
مدیر و 10 نفر از کارکنانش از طناب بالگردی که در صدد نجات آنها بود، آویزان بودند. طناب آنقدر محکم نبود که بتواند وزن هر یازده نفر را تحمل کند. کمک خلبان با بلندگوی دستی از آنها خواست که یک نفرشان داوطلب شود و طناب را رها کند. البته، داوطلب شدن همانا و سقوط به ته دره همان و به ظاهر کسی حاضر نبود داوطلب شود. دراین هنگام،...
-
زندگی پس از مرگ ...
1388/03/09 06:11
رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟ کارمند: بله! رئیس: خوب است. چون وقتی صبح امروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه پدربزرگتان اداره را ترک کردید، او به اینجا آمد و گفت که می خواهد شما را ببیند.
-
مصاحبه شغلی ...
1388/03/04 13:48
در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟» مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.» مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل...
-
کارمند تازه وارد و ...
1388/03/04 06:40
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.» صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟» کارمند تازه وارد گفت: «نه» صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.» مرد تازه...
-
این است پهلوان
1388/03/02 06:37
او پهلوان نبود ، هرگز به عمر خویش میدان پهلوانی مردان ندیده بود ، بر سینه اش نبود هرگز مدال های طلایی افتخار... اما... او پهلوان زندگی سخت خویش بود : هر روز با امید با کار ، نان ز کوره خورشید می ربود شبها که تن به روزن کاشانه می کشاند فریاد شادمانی فرزند و همسرش پر می کشید بار دگر سوی آسمان: آورد قرص نان اینست پهلوان
-
اینگونه زندگی کنیم ...
1388/02/31 07:04
شاد شاد اما دلسوز مثبت مثبت اما مراقب متواضع متواضع اما سربلند آزاد آزاد اما قانونمند صبور صبور اما پیگیر مصمم مصمم اما بیخیال پُر پُر اما افتاده ساده ساده اما زیبا مهربان مهربان اما جدی امیدوار امیدوار اما کوشا سبز سبز اما بیرنگ (بیریا) متفاوت متفاوت اما همخوان خالص خالص اما خلاق مطمئن مطمئن اما هوشیار سبک سبک اما...
-
خدا را دوست دارم ، به خاطر ...
1388/02/30 10:47
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را connect می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی کند . خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یک delete هر چی را بخواهم پاک می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه...
-
دو روستائی ...
1388/02/29 07:06
دو روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند ، یکی از آنها می خواست به شانگهای و دیگری به پکن برود . اما در اتاق انتظار آنان برنامه خود را تغییر دادند . زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان راه می پرسند ، پول می گیرند ، اما پکنی ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه...
-
دو برادر مهربان ...
1388/02/24 08:50
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار میکردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود ، شب که میشد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف میکردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت : درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیک ، من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را...